تبليغاتX
آدمك

آدمك

ماه

وي بر ضرورت ارتقاي سرعت در انتقال مصدومان و امداد و نجات به آنها تاكيد كرد و گفت: متاسفانه 48 درصد تلفات تصادفات رانندگي بين راه تا بيمارستان يعني در مسير انتقال رخ مي‌دهد كه اين نرم در جهان تنها 15 درصد است لذا دستگاه‌هاي امدادي بايد در اين خصوص توجه ويژه‌اي داشته باشند.

رييس پليس راهور ناجا به خروج خودروهاي فرسوده اشاره كرد و گفت: متاسفانه عليرغم اينكه روزانه يكهزار و 200 دستگاه خودرو جديد وارد خيابان‌هاي تهران مي‌شوند ولي هيچ خودرويي از رده خارج نمي‌شود.

به گزارش ايسنا، وي بر ضرورت
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 15:59  توسط ؟  | 

گهي مي رفت
گهي مي ماند
سپس در اوج تنهايي
گهي آواز غم مي خواند
*
از اين شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو مي کرد
و هر گلبرگ خوش رنگي
دلش را زيرورو مي کرد
*
نه مي خوردو نه مي خوابيد
نه مي پيچيد ، نه مي تابيد
*
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برايش اشک مي ريزم
و دستم را
برايش مي برم بالا
و مي خوانم دعا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:34  توسط ؟  | 

best

دل که تنگ است کجا باید رفت؟


با که باید آمیخت؟


با که باید پیوست؟


دل که تنگ است کجا باید رفت؟


به در و دشت و دمن


یا به باغ و گل و گلزار و چمن


یا به یک خلوت و تنهایی امن


دل که تنگ است کجا باید رفت؟


دل که تنگ است کجا باید رفت؟


پیر فرزانه ی من بانگ برآورد که این حرف نکوست:


دل که تنگ است برو خانه ی دوست!


شانه اش جایگه گریه ی تو


سخنش راه گشا


بوسه اش مرهم زخم دل توست


عشق او چاره ی دل تنگی توست


دل که تنگ است برو خانه ی دوست


خانه اش خانه ی توست

ولی خدایی گذاشتن این عکسه از منخیلی بعیده نه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:27  توسط ؟  | 

شیعیان عیدتان مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:29  توسط ؟  | 

خیلی جالبه

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.

مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:

 دانشگاه استنفورد ،

 يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:43  توسط ؟  | 

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب.
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:42  توسط ؟  | 

زن نيمه هاي شب از خواب بيدار شد، ديد که شوهرش توي رختخواب نيست.
ربدشامبرش رو پوشيد و به دنبال شوهرش، رفت طبقه پايين.
ديد که شوهرش توي آشپزخونه پشت ميز نشسته، يه فنجون قهوه روبروش روي ميزه و زل زده به ديوار.
معلوم بود که تو فکر عميقي فرو رفته، چشماش پر از اشک شده بود و در حالي که اشکهاش رو پاک ميکرد، قهوه مينوشيد...

زن در حالي که آروم وارد آشپزخونه ميشد، شوهرش رو صدا کرد و گفت:
- چي شده عزيزم؟ چرا اين موقع شب اينجا نشستي؟
شوهر با چشماي مهربون و اشک آلود نگاهش کرد و گفت:
- هيچي، فقط ياد اون روزها افتادم. يادته ۲۰ سال پيش که تازه با همديگه آشنا شده بوديم؟

زن به شوهرش نزديکتر شد و آروم گفت:
- آره عزيزم، يادمه...
- يادته اون روز پدرت ما رو وقتي روي صندلي عقب ماشين بوديم، پيدا کرد؟
زن در حالي که آروم روي صندلي کنار شوهرش مينشست گفت:
- آره، خيلي خوب يادمه، انگار همين ديروز بود...
- يادته وقتي پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفته بود، گفت که يا با دخترم ازدواج ميکني يا ۲۰ سال ميفرستمت زندان؟

زن که به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود و آروم سرش رو روي شونه شوهرش گذاشته بود گفت:
- آره عزيزم، اون هم يادمه...
مرد آهي کشيد و گفت:
- اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:41  توسط ؟  | 

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 20:58  توسط ؟  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 21:33  توسط ؟  | 

نگاه كن كه باران چگونه از بالاترين نقطه‌ي آسمان به پايين فرود مي‌آيد.... به زير پاي مردمان...خاضعانه و خاشعانه...بدون هيچ غروري... پاك و ساده...آيا درخششش را نظاره‌گر بودي؟ آيا پاكي و صداقتش را درك كردي؟ زلال‌ترين آب آسمان ساده و بي‌ريا به پاي مردمان مي‌بارد...مردماني كه خود را نشناخته‌اند... صورتكي بر چهره زده‌اند كه خود نيز آن را باور كرده‌اند... دور خود مي‌چرخند...روي افق... اما آسمان در حال نوازش است...نوازش صداي باران... ما در پاك‌ترين نقطه اوج...يادمان رفته كه خود نيز از همان جا بوده‌ايم، خود نيز زلال بوديم، اما قرعه به نام ما افتاد...آيا وفادار بوديم؟

قطره بارون ممکنه کوچک دیده بشه ٬ اما یک گل تشنه ٬ همیشه منتظر باریدنشه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20:38  توسط ؟  |